قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب


شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
ن : محمد حسین سنگ آبادی نظرات ()

نقطه صفر مغزی!!

کلمات کلیدی :اخلاق، نقطه صفر، تغییر

 

کدام روز هفته باشد بهتر است؟ شنبه، سه شنبه، جمعه؟ فرقی نمی کند. چه موقع از روز باشد هم زیاد مهم نیست. اصلا بحث سر این حرفها نیست، مهم این است که آشنای عزیزی بعد از مدتها دوری بازمی گردد، آن هم از آن ور آب! کجای آن ور آب؟ این هم اهمیت زیادی ندارد، اصلا فرض می کنیم از قاره سبز یا همان اروپای خودمان!!! فقط میدانم یک روز زمستانی بود.

 

بگذریم...همه به امید زودتر دیدنش بعد از سال ها چهره تک تک مسافران را با دقت تجزیه و تحلیل می کردند، آخه باید خیلی تغییر کرده باشد، حتما کلی بزرگتر شده و یا شاید هم شکسته تر. سرتان را درد نیاورم، خلاصه بالاخره سروکله اش پیدا شد و با همان نگاه اول همه ما را شناخت (بعدتر خودش گفت با دیدنتان به یاد عکسهای قدیمی افتادم!! خب راست هم میگفت) اما شناختن او برای ما به این آسانی نبود! راستش ما فقط حساب سالهایی که از عمرش گذشته بود را کرده بودیم و این وسط تٱثیرات محیط را اصلا به حساب نیاوردیم.همه چیزش عوض شده بود؛ لهجه اش، طرز لباس پوشیدنش،راه رفتنش،رنگ و رویش و حتی چهره اش کاملا با بقیه فرق داشت. اصلا اگر خودش ما را نمیشناخت ذره ای بهش شک نمی کردیم.جلوتر آمد و میان بهت و لبخندهای زورکی و با تردید ما ایستاد و کوله پشتی بزرگش را زمین گذاشت و با همان فارسی شکسته بسته اش گفت سلام! جوابش را به آرامی دادیم و باز سکوت...

 

نمی دانم می خواست سر حرف را باز کند یا واقعا از سر ذوق این را گفت: اینجا هوا چقدر عالیست، آنجا یخ بندان بود، حدو پنج درجه بالای صفر!! اولش کسی جوابی نداد و فقط با تعجب به چهره هم نگاه می کردیم تا اینکه یکی از وسط جمع نه چندان بزرگمان با پوزخند گفت: آخه پسرجان از هوای پنج درجه بالای صفر اومدی تو هوای صفر درجه و میگی چقدر عالیست؟؟؟ همه زدیم زیر خنده و اینبار نوبت او بود که تعجب کند! کم کم داشتیم به ایجاد تغییرات بنیادی در شعورش هم شک می کردیم که دوزاری من افتاد و یادم آمد در آن بلادی که این عزیز دلمان ازش می آید واحد اندازه گیری دما فارنهایت است نه سلسیوس! فوری گوشی موبایلم را از توی جیبم در آوردم و وارد برنامه کانورتر یا همان مبدلش شدم و زیر کلمه فارنهایت تایپ کردم (5)! بیچاره حق داشت، در واقع از هوای (-15) درجه سلسیوس آمده بود.این بار نوبت او بود که پوزخند بزند.

 

خب چه می گفتم؟ مهم نیست، بقیه داستان چطور گذشت هم مهم نیست. مهم تغییر است، تغییری که یک محیط خواسته و ناخواسته در ما ایجاد می کند.حالا این تغییر ممکن است در لهجه ما باشد یا طرز لباس پوشیدنمان یا اصلا اساس و بنیاد چهره مان. حتی می توند در واحد های اندازه گیری مان باشد! گفتم واحد اندازه گیری، یاد خودم افتادم. یاد تفاوت های گذشته و حالم. راستش از بچگی برای خودم و رفتارم درجه بندی داشتم، تمام سعی ام این بود که مبادا از نقطه صفر پایین تر بیایم، حواسم به خودم بود یعنی اینطوری بار آمده بودم. فرقی نداشت در محیط خانواده باشم یا یک جای دیگر. همیشه باید در جایگاه خودم ثابت می ماندم. خب محیط های جانبی زیاد بودند و آدم هم جایز الخطا. مثلا مدرسه، کوچه و بعدها دانشگاه و حتی محیط مجازی اینترنت! خوب و بد که تغییر نمی کرد، برای خودم معیار داشتم و با همین معیارها آدم ها را هم به دسته های خوب و بد تقسیم می کردم. نمی دانم شاید هم این فقط یک توهم بود ولی مهم بود! به هر حال باید میدانستم روی چه کسانی می شود حساب باز کرد و به چه کسانی می توانم اعتماد کنم. برای اینکه خیالم هم تخت شود مرتب زیر پایم را نگاه می کردم و مطمئن میشدم پایم از روی صفر رد نشده و هنوز منفی نشده ام. این یک روال کلی و جامع بود. تا همین چند وقت پیش هم به همین روال روزگارم می گذشت.

 

اما آن روز و جریان آن عزیر تازه برگشته که قبلا گفتم همه چیز را عوض کرد. انگار مرا وادار کرد از حالت کلی برنامه ام وارد جزییات شوم، خب چرا دروغ بگویم این روزها گاهی حرفهایی می زنم که در گذشته از گفتنشان واهمه داشتم، چیزهایی را دیده ام که قبلا تصورش هم از ذهنم نمی گذشت و... ولی خب این کارها را تمام آن آدم های خوب طبقه بندی شده هم انجام می دادند. از همه مهمتر این بود که من هنوز هم از روی صفر رد نشده بودم، باور کنید رد نشده بودم!!

 

نمی دانم، اینبار دیگر کسی نبود که با تعجب به چهره اش نگاه کنم، کسی هم از میان جمعی که وجود نداشت نبود که با پوزخند فریاد بزند و مرا مجاب کند اشتباه می کنم.اما خودم که بودم، دوزاری هم بود، فقط متٱسفانه برای کانورتر یا همان مبدل گوشی موبایلم واحد های اندازه گیری اخلاق تعریف نشده بود.

 

آری گاهی خواسته یا ناخواسته واحد اندازه گیری مان تغییر می کند و ما همچنان با خیال خام خود مثبت پنداری به راه مان ادامه می دهیم. شاد یک روز واحد های اندازه گیری اخلاق را هم روی گوشی های موبایل قرار دادند و کار افراد ساده و نادانی مثل من آسان تر شد و توانستیم بگوییم دقیقا چند درجه وارد سرزمین منفی ها شده ایم. اما با همه نادانی ام در تمام این مدت یک چیز را احساس می کردم. اینکه هوای دلم بسیار سردتر از گذشته است، شاید چیزی حدود (-15) درجه سلسیوس...



پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
ن : محمد حسین سنگ آبادی نظرات ()

وقتی که گم شدم

کلمات کلیدی :کودکی، گم شدن، مسیر اشتباه، بازگشت

گاهی اوقات فکر می کنم

در روزی که نمی دانم

در زمانی که خاطرم نیست

جایی میان کودکی ام

گم شده ام

احساس می کنم

از آن روز به بعد

کس دیگری مرا

و زندگی ام را ادامه داده است

از آن روز به بعد

نمی دانم چه بر سر "من" آمده

کاش میشد سراغی از او بگیرم

همین قدر می دانم

که اگر زنده باشد

تا به امروز

تمام جهان را فتح کرده است...!

 

 

پ ن1: این متن اصلاحیه ندارد، به بزرگی خودتان ببخشید!

پ ن2: برای حادثه نصیحت سودمند نیست.

پ ن3: بگذار باز هم به تو برگردم...



چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
ن : محمد حسین سنگ آبادی نظرات ()

التماس

کلمات کلیدی :

سکوت های مرا پایه و اساسی نیست

ملال هست ز دوری ولی،هراسی نیست

چه لفظ قافیه سازیست ماندنت اما

درون شعر من اینبار التماسی نیست

 

 

پ ن:...



جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
ن : محمد حسین سنگ آبادی نظرات ()

روزهایی که دلم می گیرد

کلمات کلیدی :دلم می گیرد، فسرده، خاطرات

روزهایی که دلم می گیرد

چشم خورشید خواب آلوده ست

سایه خاطرات می رقصد

سخت ماندن

                فرار

                     بیهوده ست

روزهایی که دلم می گیرد

روز آیین و شام کردارند

کاش تنها دمی فقط گاهی

.

دست از این فسرده بردارند...



سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
ن : محمد حسین سنگ آبادی نظرات ()

بی من و به کام من!

کلمات کلیدی :فریاد، کودکی، افسانه

ای من

اینجا تنی به خاک نشسته است

روزی هزار بار

سیمای آتشین تو را یاد می کند

بنگر

این تن همان جوانه خامیست

که از داغ پختگی

فریاد می زدی به فریادهای او

امروز

بسیار داغ تر زتو فریاد می کند

دیگر اسیر بی گنهی نیست

آزادی پر از تب و تاب بهشتی اش

دیگر به نامه عدم خویش

امضا نمی زند

وقتی به گاه عشق

حاشا نوشتی اش

اینبار

افسانه وار کودکی اش را

از آن دمی که مرد

تا بازدم مرگ

تقدیر می کند

آنگاه

روزی اگرچه دیر

                  بی تاب تر ز روز جوانی

با اشک هم شده

                   لبخند می زند

حتی اگر صلاح ندانی...



پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
ن : محمد حسین سنگ آبادی نظرات ()

مغلطه!

کلمات کلیدی :آینده، مغلطه

"آینده"مان تلخ خواهد بود!

 

همچو چایی سرد

 

با شکرهای خشکیده ی ته استکان

 

بیا...

 

"حال"مان را بهم بزنیم!!!



سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
ن : محمد حسین سنگ آبادی نظرات ()

زنده ایم هنوز

کلمات کلیدی :مرگ، زندگی

بهمان واکسن مرگ زده اند...

 

مرگِ ضعیف شده،

 

به بهانه زندگی جاودان...!



جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
ن : محمد حسین سنگ آبادی نظرات ()

طرحی واژگون

کلمات کلیدی :طرحی واژگون، افسرده

کسی هم هست

جهان را

واژگون نقاشی کند...؟

هرچند می دانم

که درد

واژگونش هم همان درد است

اما

دلم می خواهد ببینم

چهره ام

اگر اینقدر افسرده نبود

چگونه بود...!!؟