﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>یک بازمانده</title>
    <description>yekbazmandeh's description</description>
    <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>محمد حسین سنگ آبادی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 12 May 2012 15:06:13 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>برای تو</title>
      <description>&lt;p&gt;فکر می کنم کلاس سوم ابتدایی بودم وقتی برای اولین بار کادوی روز مادر خریدم، علی کلاس اول بود. اون موقع هنوز آبجیمون به دنیا نیومده بود. من یکی سر جمع 250 تومن داشتم! 250تا تک تومنی که تونستم باهاش یه جوراب زنونه ی گلدار!! بخرم. علی هم همین کار رو کرد. ولی خب اون فقط 200 تومن داشت و مجبور شد یه ساده ش رو بخره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر سخت بود صبر کردن تا شب و نگه داشتن یه راز به این بزرگی واسه ما دوتا. وقتش که رسید چشم های مادرم از تعجب بیرون زده بود. اصلا فکرش رو نمی کرد یه روز از این دوتا پسر فسقلیش کادوی روز مادر بگیره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه که اون شب کلی بوس مادرانه کاسبی کردیم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/23</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/9427361/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-9427361</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 15:06:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>امروز کالِ من!</title>
      <description>&lt;p&gt;وقتی حال تو از گذشته ات عقب می ماند،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چاره ای نیست جز اینکه با شتاب به سوی گذشته جلو بروی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این گونه شاید و تنها شاید فردا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به امروز رسیدی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/549508_INcQJ3Xp.jpg" alt="" width="372" height="279" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/22</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/9276853/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-9276853</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Apr 2012 12:15:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هجرت</title>
      <description>&lt;p&gt;من از مهاجرت زرد برگ می ترسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه اینکه زنده ام، اما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ز مرگ می ترسم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/21</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/9265284/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-9265284</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Apr 2012 12:53:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عید رو دوست دارم؟؟؟</title>
      <description>&lt;p&gt;امسال چهار ماه و بیست روز فرصت برای زندگی وجود داشت! چهار ماه و بیست روزی که هفت ماه و ده روز طول کشید! هفت ماه و ده روزی که زیر پرچم خدمت کردم. دوری داشت و سختی و خیلی زیاد آسونی و مرخصی اما گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید حرف زدن رو تمرین کنم. مثلا ازین به بعد باید در شروع نزدیکترین خاطراتم از کلمه "پارسال" استفاده کنم. هرچند هنوز دو روز تا امسال مونده و کسی چه میدونه اصلا پاش به امسال میرسه یا نه!!؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته فرقی هم نمیکنه، همه حسش و خوبیش به همین روزاست. مثل حس آخرین امضای پای برگه ترخیص از خدمت. مثل حس آخرین روز از آخرین ترم دانشگاه. مثل حس لحظه وارد کردن شماره داوطلبی توی سایت اعلام نتایج کنکور. مثل حس دیدن بلیط اتوبوس توی دست بابا بعد از امتحانات ثلث سوم.مثل حس کلاس پنجمی شدن. مثل حس دریبل زدن دروازبان حریف وسط کوچه.مثل حس اسباب کشی واسه برگشتن به خرمشهر (که کاش گول این حس رو نمیخوردیم!!). مثل حس دیدن دوچرخه بی ام ایکس قرمز وسط اتاق توی هفت سالگی. مثل حس پنجشنبه. مثل حس کمترین فاصله بال پروانه و انگشت های کوچکترین دست های زندگیم!! بسه دیگه زیادی شاعرانه شد، اصلا مثل حس پنج دقیقه قبل از نوشت این یادداشت که به هیچ وجه چیزی نشد که میخواستم. درست مثل حس پنج دقیقه بعد از سال تحویل یا حس یک مرحله بعد از تمام حس های بالا...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نقطه مشترک تمام حس های بالا اون انتظار شیرین رسیدن به یک مطلوب هست. رسیدنی که خیلی نزدیکه اما همین که میرسه همه چیز تمومه، سال تحویل میشه و اون انتظار جاش رو به یک اضطراب عجیب میده. نمیدونم شاید بشه گفت یک چیزی شبیه اضطراب ناشی از ورود به محیطی جدید و ناشناخته. محیطی که شبیه به یک جاده ی طولانی و بی انتهاست و درست در لحظه تحویل سال دیوار بلند و ضخیمی مسیر بازگشتش رو مسدود می کنه (حلا هر کی نفهمه فکر میکنه توی بقیه ی روزای سال میشد به عقب برگشت) اما این یک فرق میکنه، آها!! مثل اینکه یه دفتر 365 برگ سفید رو گذاشته باشند جلوی آدم و بهش گفته باشن تمامشو از اول! آره از اول، درست مثل پارسال سیاه کن و باور کنید اصلا حسش نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه خوبه که هنوز سال تحویل نشده. راستش با تمام این حرفا عید رو دوست دارم! واسه اون انتظار شیرین؟؟ خب آره ولی این رو در مواقع دیگه ی سال هم میشه تجربه کرد، حتی با کیفیت بیشتر! اما از اون مهمتر وجود همزمان اون انتظار شیرین توی دل خیلی از آدمهای دور و برم هست. این هماهنگ بودن آدمها رو واقعا دوست دارم، یک جور حس نزدیکی بهم میده، شهر کوچیک تر به نظر میاد، اونقدر که میشه فکر عابرای توی پیاده روی سه تا خیابون اونورتر ور خوند!!یکی داره و به بهتر گذروندن این روزا فکر میکنه و یکی هم نداره و فقط به گذروندن این روزا... به هر حال هه به یک موضوع فکر میکنن. انگار برای چند روز هم که شده تمام عالم زیر یک سقف جمع میشن و خب این حال رو در تمام سال نمیشه تجربه کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دارم به این فکر میکنم که چطور میشه در تمام سال انقدر به هم نزدیک باشیم و از یک چیز حرف بزنیم، دردهامون مثل هم باشه و شادی هامون...آره مثل زمان جنگ. خب آدمهای یک سرزمین در زمان مثلا صلح! چاره ای به جز جنگیدن با هم ندارن اما همین که یکی از خارج سرزمین بهشون حمله میکنه در مقابلش با هم یکی میشن و متحد. حالا یه سوال! یعنی واقعا باید جنگ بشه که ما با هم وارد صلح بشیم؟؟!!!!! خب آره در زمان صلح که نمیشه وارد صلح شد، اصلا معنی نداره!!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب فکر کنم به اندازه کافی در اذهان دوستان جنگ مغزی به پا شد و الان شرایط برای یک صلح شیرین کاملا فراهمه. پس خیلی دوستانه عید رو تبریک میگم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عید همه مبارک :)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/19</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/9133493/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-9133493</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 13:14:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از سر بی خوابی</title>
      <description>&lt;p&gt;گاهی هم آدم گوسفند می شود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرش پر می شود از شهوت جواب های دندان شکن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و دلش "چرا" می خواهد!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/18</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/9059417/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-9059417</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 10:33:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نقطه صفر مغزی!!</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="LTR" align="RIGHT"&gt;کدام روز هفته باشد بهتر است؟ شنبه، سه شنبه، جمعه؟ فرقی نمی کند. چه موقع از روز باشد هم زیاد مهم نیست. اصلا بحث سر این حرفها نیست، مهم این است که آشنای عزیزی بعد از مدتها دوری بازمی گردد، آن هم از آن ور آب! کجای آن ور آب؟ این هم اهمیت زیادی ندارد، اصلا فرض می کنیم از قاره سبز یا همان اروپای خودمان!!! فقط میدانم یک روز زمستانی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="LTR" align="RIGHT"&gt;بگذریم...همه به امید زودتر دیدنش بعد از سال ها چهره تک تک مسافران را با دقت تجزیه و تحلیل می کردند، آخه باید خیلی تغییر کرده باشد، حتما کلی بزرگتر شده و یا شاید هم شکسته تر. سرتان را درد نیاورم، خلاصه بالاخره سروکله اش پیدا شد و با همان نگاه اول همه ما را شناخت (بعدتر خودش گفت با دیدنتان به یاد عکسهای قدیمی افتادم!! خب راست هم میگفت) اما شناختن او برای ما به این آسانی نبود! راستش ما فقط حساب سالهایی که از عمرش گذشته بود را کرده بودیم و این وسط تٱثیرات محیط را اصلا به حساب نیاوردیم.همه چیزش عوض شده بود؛ لهجه اش، طرز لباس پوشیدنش،راه رفتنش،رنگ و رویش و حتی چهره اش کاملا با بقیه فرق داشت. اصلا اگر خودش ما را نمیشناخت ذره ای بهش شک نمی کردیم.جلوتر آمد و میان بهت و لبخندهای زورکی و با تردید ما ایستاد و کوله پشتی بزرگش را زمین گذاشت و با همان فارسی شکسته بسته اش گفت سلام! جوابش را به آرامی دادیم و باز سکوت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="LTR" align="RIGHT"&gt;نمی دانم می خواست سر حرف را باز کند یا واقعا از سر ذوق این را گفت: اینجا هوا چقدر عالیست، آنجا یخ بندان بود، حدو پنج درجه بالای صفر!! اولش کسی جوابی نداد و فقط با تعجب به چهره هم نگاه می کردیم تا اینکه یکی از وسط جمع نه چندان بزرگمان با پوزخند گفت: آخه پسرجان از هوای پنج درجه بالای صفر اومدی تو هوای صفر درجه و میگی چقدر عالیست؟؟؟ همه زدیم زیر خنده و اینبار نوبت او بود که تعجب کند! کم کم داشتیم به ایجاد تغییرات بنیادی در شعورش هم شک می کردیم که دوزاری من افتاد و یادم آمد در آن بلادی که این عزیز دلمان ازش می آید واحد اندازه گیری دما فارنهایت است نه سلسیوس! فوری گوشی موبایلم را از توی جیبم در آوردم و وارد برنامه کانورتر یا همان مبدلش شدم و زیر کلمه فارنهایت تایپ کردم (5)! بیچاره حق داشت، در واقع از هوای (-15) درجه سلسیوس آمده بود.این بار نوبت او بود که پوزخند بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="LTR" align="RIGHT"&gt;خب چه می گفتم؟ مهم نیست، بقیه داستان چطور گذشت هم مهم نیست. مهم تغییر است، تغییری که یک محیط خواسته و ناخواسته در ما ایجاد می کند.حالا این تغییر ممکن است در لهجه ما باشد یا طرز لباس پوشیدنمان یا اصلا اساس و بنیاد چهره مان. حتی می توند در واحد های اندازه گیری مان باشد! گفتم واحد اندازه گیری، یاد خودم افتادم. یاد تفاوت های گذشته و حالم. راستش از بچگی برای خودم و رفتارم درجه بندی داشتم، تمام سعی ام این بود که مبادا از نقطه صفر پایین تر بیایم، حواسم به خودم بود یعنی اینطوری بار آمده بودم. فرقی نداشت در محیط خانواده باشم یا یک جای دیگر. همیشه باید در جایگاه خودم ثابت می ماندم. خب محیط های جانبی زیاد بودند و آدم هم جایز الخطا. مثلا مدرسه، کوچه و بعدها دانشگاه و حتی محیط مجازی اینترنت! خوب و بد که تغییر نمی کرد، برای خودم معیار داشتم و با همین معیارها آدم ها را هم به دسته های خوب و بد تقسیم می کردم. نمی دانم شاید هم این فقط یک توهم بود ولی مهم بود! به هر حال باید میدانستم روی چه کسانی می شود حساب باز کرد و به چه کسانی می توانم اعتماد کنم. برای اینکه خیالم هم تخت شود مرتب زیر پایم را نگاه می کردم و مطمئن میشدم پایم از روی صفر رد نشده و هنوز منفی نشده ام. این یک روال کلی و جامع بود. تا همین چند وقت پیش هم به همین روال روزگارم می گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="LTR" align="RIGHT"&gt;اما آن روز و جریان آن عزیر تازه برگشته که قبلا گفتم همه چیز را عوض کرد. انگار مرا وادار کرد از حالت کلی برنامه ام وارد جزییات شوم، خب چرا دروغ بگویم این روزها گاهی حرفهایی می زنم که در گذشته از گفتنشان واهمه داشتم، چیزهایی را دیده ام که قبلا تصورش هم از ذهنم نمی گذشت و... ولی خب این کارها را تمام آن آدم های خوب طبقه بندی شده هم انجام می دادند. از همه مهمتر این بود که من هنوز هم از روی صفر رد نشده بودم، باور کنید رد نشده بودم!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="LTR" align="RIGHT"&gt;نمی دانم، اینبار دیگر کسی نبود که با تعجب به چهره اش نگاه کنم، کسی هم از میان جمعی که وجود نداشت نبود که با پوزخند فریاد بزند و مرا مجاب کند اشتباه می کنم.اما خودم که بودم، دوزاری هم بود، فقط متٱسفانه برای کانورتر یا همان مبدل گوشی موبایلم واحد های اندازه گیری اخلاق تعریف نشده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری گاهی خواسته یا ناخواسته واحد اندازه گیری مان تغییر می کند و ما همچنان با خیال خام خود مثبت پنداری به راه مان ادامه می دهیم. شاد یک روز واحد های اندازه گیری اخلاق را هم روی گوشی های موبایل قرار دادند و کار افراد ساده و نادانی مثل من آسان تر شد و توانستیم بگوییم دقیقا چند درجه وارد سرزمین منفی ها شده ایم. اما با همه نادانی ام در تمام این مدت یک چیز را احساس می کردم. اینکه هوای دلم بسیار سردتر از گذشته است، شاید چیزی حدود (-15) درجه سلسیوس...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/17</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/8948977/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-8948977</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 19:32:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وقتی که گم شدم</title>
      <description>&lt;p&gt;گاهی اوقات فکر می کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روزی که نمی دانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زمانی که خاطرم نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جایی میان کودکی ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گم شده ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس می کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آن روز به بعد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کس دیگری مرا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و زندگی ام را ادامه داده است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آن روز به بعد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دانم چه بر سر "من" آمده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش میشد سراغی از او بگیرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین قدر می دانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که اگر زنده باشد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا به امروز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام جهان را فتح کرده است...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن1: این متن اصلاحیه ندارد، به بزرگی خودتان ببخشید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن2: برای حادثه نصیحت سودمند نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن3: بگذار باز هم به تو برگردم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/16</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/8891978/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-8891978</guid>
      <pubDate>Thu, 09 Feb 2012 08:32:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>التماس</title>
      <description>&lt;p&gt;سکوت های مرا پایه و اساسی نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ملال هست ز دوری ولی،هراسی نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه لفظ قافیه سازیست ماندنت اما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درون شعر من اینبار التماسی نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن:...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/8884150/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-8884150</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Feb 2012 22:07:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزهایی که دلم می گیرد</title>
      <description>&lt;p&gt;روزهایی که دلم می گیرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشم خورشید خواب آلوده ست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سایه خاطرات می رقصد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سخت ماندن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فرار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بیهوده ست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزهایی که دلم می گیرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز آیین و شام کردارند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش تنها دمی فقط گاهی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دست از این فسرده بردارند...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/14</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/8805584/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-8805584</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 14:24:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بی من و به کام من!</title>
      <description>&lt;p&gt;ای من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا تنی به خاک نشسته است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزی هزار بار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمای آتشین تو را یاد می کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنگر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این تن همان جوانه خامیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که از داغ پختگی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فریاد می زدی به فریادهای او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسیار داغ تر زتو فریاد می کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگر اسیر بی گنهی نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آزادی پر از تب و تاب بهشتی اش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگر به نامه عدم خویش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امضا نمی زند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی به گاه عشق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حاشا نوشتی اش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینبار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افسانه وار کودکی اش را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آن دمی که مرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا بازدم مرگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقدیر می کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنگاه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزی اگرچه دیر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بی تاب تر ز روز جوانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با اشک هم شده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لبخند می زند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی اگر صلاح ندانی...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/post/13</link>
      <author>محمد حسین سنگ آبادی</author>
      <comments>http://yekbazmandeh.persianblog.ir/comments/547984/8787442/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-547984.post-8787442</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Jan 2012 21:08:58 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
