یک سکانس داخلی

ناگهان جلوی چشمم ظاهر شد, با بدنه قرمز رنگ و چند خط افقی خاکستری کدر که احتمالا سالها پیش زرد بوده اند. لبه پایین گلگیرهایش آنقدر زنگ زده و خورده شده بود که به راحتی میشد تمامی تجهیزات اطراف تایرهای پوسیده اش را جزء به جزء مشاهده کرد و این امر ظاهرش را شبیه آدمی کرده بود که پاچه شلوارش را برای رد شدن از درون جوی آب بالا زده باشد. اما چیزی که بیشتر نظر آدم را به خودش جلب میکرد درب بدون رنگ و کاملا زنگ زده اش بود که با نگاهی به لبه های نقطه جوش خورده اش میشد فهمید به تازگی از صافکاری بیرون آمده و هنور فرصت نکرده اند شیشه و دسته اش را جا بزنند؛ طوری که امکان باز کردن در فقط از داخل وجود داشت.

همین که یکی از افراد درون مینی بوس در را باز کرد به سرعت سوار شدیم. به محض ورود و با یک نگاه به سمت چپ متوجه جای خالی ردیف صندلی های تکی شدم که برای تعمیر بدنه داخلی از جایشان کنده شده بودند. دیواره  ی چوبی کنار صندلی ها هم دقیقا به همین منظور برداشته شده بود و اسکلت فلزی بیرون زده از پشت دیواره صحنه خشنی را ایجاد می کرد. با یک حرکت یکی از صندلی های جفتی را به همراه همکارم تصاحب کردیم. صندلی های باقی مانده هم یکی یکی پر شدند و ماند یک نفر که چاره ای جز نشستن روی برآمدگی آهنی روی تایر نداشت. البته ابر روی صندلی زیر پای ما هم به کنه رسیده بود و دست کمی از آهن نداشت. روکش صندلی ها تقریبا نارنجی رنگ بود با خال های نامنظم سیاهی که طی سالها و به طور کاملا ناخواسته ظاهر شده بودند. بوی تند عرق حاصل از ازدهام کارگران توی ماشین با موسیقی شاد در حال پخش از بلندگوهای خاک گرفته مینی بوس هارمونی خاصی خلق می کرد؛ آنقدر که من تا خود مقصد مسخ شده و بی حرکت به حرکت آونگی پرده ی از پایین گره خورده آویزان از همان درب بدون شیشه خیره شده بودم.

حدود ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که به قصد خروج از یارد و رفتن به خانه از کانکس خارج شدم. متمایل شدن خورشید به سمت مغرب گرمای 48 درجه اش را مستقیما به صورت ما می تاباند. گرمایی که باد شدید و همیشگی این فصل را سوزناک میکرد. بادی که هیچ وقت تنها نبود و همواره یک لایه از خاک کف یارد را با خودش بلند می کرد و به خورد دهان و ریه و چشم ما میداد. البته من همیشه یک ماسک فیلتر دار 2500 تومانی همراه خودم و داشتم و خوشبختانه آن روز قبل از خروج از کانکس, خیلی شیک به ببینی ام چسبانده بودمش. هر چه بیشتر راه می رفتیم و از کانکس دورتر میشدیم تحمل گرما سخت تر میشد. اواسط راه از سوز گرمای حاصل از برخورد باد با پوست دست و صورتم, دستانم را توی جیب شلوارم فرو بردم و با سری پایین مسیر را از حفظ تا درب حراست ادامه دادم. اتاق کوچک حراست فرصت خوبی برای نفس تازه کردن و عبور لحظه ایی از روبروی باد کولر به حساب می آمد. بعد از نشان دادن مجوز خروج به سمت درب خروجی حرکت کردیم و. . . بعید میدانم مدت حضورمان توی اتاق حراست بیشتر از یک دقیقه به طول انجامید اما طی همین یک دقیقه سرعت باد داغ تا حدی زیاد شده بود که پرچم روی سر در یارد را مثل یک تخته چوبی صاف در مسیر خودش نگه میداشت.

درب یارد رو به یک بیابان خشک و تا افق مسطح باز میشد؛ درست مثل همه بیابان های جنوب غربی که هیچ تپه و سربالایی و سراشیبی درشان وجود ندارد و تا چشم کار می کند خاک است و خاک...! اما تفاوت این یکی با بقیه وقوع گاه و بیگاه صحنه ای خارق العاده بود که اگر اهل اینجا نباشی و اطراف را نشناسی می تواند بدجوی غافلگیرت کند. آن هم زمانی است که بعد از گذراندن دقایق و یا حتی ساعتها زیر آفتاب در عین ناباوری یک کشتی عظیم حاوی حجم زیادی کانتینر را در حال عبور از وسط بیابان  میبینی و پس از خروج از شوکی اجتناب ناپذیر تازه دوزاری ات می افتد که فقط صد متر با رودخانه کارون فاصله داری! از دیگر ویژگی های این بیابان وجود مین های خنثی نشده باقیمانده از جنگ است که عبور از آن را غیر ممکن می کند و تنها راه رفت و آمد یک جاده باریک منتهی به جاده اصلیست؛ یعنی جاده ای که سرویس های شرکت ها در آن تردد می کنند.

با اولین قدمی که به سمت جاده برداشتم همه جا سفید شد! در یک لحظه هماهنگی باد شدید و رمل سبک بیابان فضای زیبایی را ایجاد کرد. فضایی محدود به من و خودم! دیگر حتی همکارم که فقط دو قدم جلوتر از من حرکت می کرد را نمیدیدم. ماسک 2500 تومانی هم حالا بیشتر حکم پوزبند را داشت. ترجیح دادم برای جلوگیری از برخورد ناخواسته با شیئی نامعلوم سر جایم متوقف شوم تا گرد و خاک بخوابد. پس از چند لحظه و با رقیق تر شدن غبار, چشمم به داربستی فلزی در کنار جاده افتاد. خودم را با تمام توان در خلاف جهت باد به داربست رساندم و به آن تکیه دادم. قبل از من چند نفر دیگر هم به آن منزلگاه رسیده بودند و از قیافه مه گرفته شان معلوم بود مدت زیادی است منتظر ماشین هستند. خب آن ساعت نیمه وقت بود و سرویس ها فقط برای رساندن افراد از شهر می آمدند و هنگام برگشت در قوانین کاریشان تعهدی برای رساندن افراد متفرقه وجود نداشت. خب طبیعی هم بود؛ چرا که با این کار نه تنها پولی دستشان را نمی گرفت, بلکه استهلاک ماشین شان هم بالاتر میرفت.

حدود ده دقیقه ای از حضورمان در جمع کارگران سوخته می گذشت و آفتاب همچنان در حال مغز پخت کردن مغزمان بود که سر و کله یک مینی بوس بنز معمولی پیدا شد. بعد از پیاده کرد تعدادی کارگر شیفت بعد از ظهر دور زد و در مقابل چشم ملتمس ما خیلی معمولی تر گازش را گرفت و رفت! از رفتن آن جوانمرد چیزی نگذشته بود که دو مینی بوس دیگر رسیدند. یکی مثل قبلی بنز بود و معمولی و دیگری کولر دار و شیک. معمولا در این مواقع و به دو دلیل کسی توقع سواری گرفتن از این ارابه های شیک و کولر دار را ندارد. اول اینکه راننده اینجور ارابه ها به علت بسته بودن تمام درزها و راههای هدر رفت انرژی سرمایی خودرو! صدای عجز و لابه افراد بیرون را نمیشنود و حتی همه جا را مثل درون ماشین خنک فرض می کند. و دوم اینکه در قوانین کاری اینها علاوه بر تعهد سوار کردن افراد متفرقه, تعهدی برای سواری دادن به اشخاص غیر متشخص هم وجود ندارد. لذا باید همه چشم امیدمان را به همان یکدانه معمولی میدوختیم که خب...دیگر خیلی دیر شده بود و در حین تماشا و حسرت خوردن ما از دیدن آن ارابه کولر دار این یکدانه هم رفته بود. بعد از آن هم تعداد دیگری سرویس به همین منوال آمدند و ما را جا گذاشتند و رفتند که از نمونه های برجسته اش میشود به راننده ای حرفه ای اشاره کرد که برای فرار از دست تجمع ما کارگران رعب انگیز! متوسل به حرکات مارپیچ و جاخالی دادن های باور نکردنی شد. حالا بگذریم از آن راننده ای که با قول مساعدش مبنی بر سوار کردن ما پس از بازگشت از درون یارد و در آخر ناپدید شدنش, من را عجیب یاد سکانس برخورد کدو قلقله زن و شیر آدمخوار انداخت!!

کم کم این فکر مضحک و عذاب آور که باید تمام بعد از ظهر جهنمی را در آن بیابان بگذرانم داشت در مغز به نقطه جوش رسیده ام قل میزد و بر این تصمیم هر روزه که " از فردا دیگر بر نمیگردم " استوارتر میشدم که, ناگهان جلوی چشمم ظاهر شد. با بدنه قرمز رنگ و چند خط خاکستری کدر که برای راننده اش اهمیتی نداشت سالها پیش چه رنگی بوده اند. معلوم بود همیشه بیشتر از ظرفیت ماشین مسافر سوار میکرده که اینطور گلگیرهایش پوسیده و خورده شده بودند. باز و بسته شدن مداوم درب, راننده را وادار به پرداخت هزینه یک تعمیر اساسی کرده بود, اما انگار این مسأله هم به هنگام ورود حجم زیاد کارگران برایش نگرانی ایجاد نمیکرد. صندلی های زهوار در رفته با روکش های بسیار قدیمی و رنگ باخته و پرده های پوسیده, همگی نشان از وضعیت نامناسب مالی صاحب ماشین بود؛ مردی جا افتاده با پوستی سبزه و موهای جوگندمی و لبی خندان که بر خلاف قوانین کاری و عدم وجود تعهدی مبنی بر سوار کردن افراد متفرقه آن هم به صورت رایگان! داشت دست به این عمل غیر متعهدانه و پر ضرر میزد.

مینی بوس راه افتاده بود و در میان همهمه کارگران نجات یافته, صدای بلند خنده های راننده بعد از شنیدن نام آهنگ های درخواستی کارگران به وضوح شنیده میشد. او هم که گویا از این استقبال بدش نیامده بود با فشردن دکمه پلی دستگاه پخش کهنه ماشینش صدای موسیقی را هم به مجموع صداهای موجود اضافه کرد. حدودا نیمی از راه را طی کرده بودیم و همه با تصور شیرین رسیدن به خانه مشغول صحبت بودند و حالا دیگر واقعیت داغ و پر غبار بیرون از ماشین به کلی فراموش شده بود. من هم که در آن لحظه حالی به مراتب دل انگیزتر از حال سیندرلا هنگام سوار شدن بر کالسکه کریستالش را تجربه می کردم توی ذهنم بعد از محاسبه زمان رسیدن به خانه با دقتی مثال زدنی ساعت خواب بعد از ظهر را به تصویب رساندم؛ خواب نازی که وقوعش را مدیون محبت یک مرد بود.       

/ 5 نظر / 15 بازدید
000

ba ba siiiiinderella

فاطمه

مگه تو سركارم ميري....[ابله][ابله][خرخون]

هستی

خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا

مریم سعیدنژاد

سلام عههههه تویی ؟؟ :)))) تازه اینجا رو یافته ام آورین آورین [نیشخند]

پرندیک

حتما حس خوبی داره... به امتحانش می ارزه.... البته اگه با پیشنهاد آدم موافقت بشه