دستگاه قادر به انجام درخواست شما نمی‌باشد

فقط یک پانصد تومانی توی جیبم بود، عجله داشتم و باید سریع یک عابر بانک پیدا می‌کردم. البته در مرکز شهر عابر بانک زیاد بود اما پیدا کردن یکی که توی صف روبرویش کمتر از پنج شش نفر منتظر ایستاده باشند کار زیاد آسانی نبود. تجربه میگفت مردم به اسامی قدیمی‌تر اعتماد بیشتری دارند، برای همین به سمت بانک سینا رفتم. حدسم درست بود، فقط سه نفر توی صف عابر بانک بودند؛ یک مرد میانسال که در حال کار کردن با دستگاه بود، یک پسر جوان و یک مرد که به همراه پسر کوچکش آخرین اعضای صف بودند.

حدودا دو دقیقه طول کشید تا نفر اول کارش تمام شود و نوبت به پسر جوان برسد. در این مدت توی ذهنم مشغول برنامه‌ریزی و محاسبه مقدار پول مورد نیاز و تعیین اندازه شارژ سیمکارت بودم؛معمولا شارژ سیمکارت را با تلفنبانک تهیه میکنم، اما این دفعه شارژم به کلی ته کشیده بود و این تلفنبانک ها هم که با اسمس کار میکنند! توی همین فکرها بودم که متوجه شدم زن و مرد جوانی که به نظر زن و شوهر می‌آمدند پشت سر من به صف اضافه شده اند. پسر جوان پای دستگاه مشغول انجام کارش بود و مرد و پسر کوچکش هم چند قدمی جلوتر ایستاده بودند. من هم کمی جلوتر رفتم که متوجه شدم مرد دیگری که حدودا سی یا سی ودو ساله به نظر می‌رسید از سمت راست به صف نزدیک می‌شود. ساقه‌های سبزی خم شده از دهانه کیسه پلاستیکی بزرگ و سنگین توی دست راستش با قدم‌های سریع مرد تکان تکان میخوردند. از چهره و نگاه مستقیمش هم که در حال نزدیک شدن به صف فقط به سمت دستگاه خودپرداز متمرکز شده بود میشد حدس زد خیلی عجله دارد، که البته این حدس با حرکت او به سمت جلوی صف تقریبا داشت به یقین تبدیل میشد.

کم کم این فکر که آن مرد قصد دارد بدون توجه به صف و نوبت بقیه برود جلوی همه بایستد داشت اعصابم را به هم میریخت، معمولا در همچین شرایطی یک جور حس استرس به سراغم می‌آید که بیشترش مربوط به تمایل ذهنم برای پیش بینی کیفیت اتفاقات ناگزیر بعدی مثل جر و بحث و دعوا و اینجور چیزهاست. اما خب اتفاق بعدی اکثر احتمالات بد قبلی را باطل کرد. مرد به سمت دیوار کنار دستگاه رفت ، خم شد و کیسه پلاستیکی سنگینش را به دیوار تکیه داد و همان جا کنار کیسه ایستاد!

مشغول سرزنش خودم برای این قضاوت عجولانه بودم که کار مرد جوان هم تمام شد و حالا مرد و پسر کوچکش جلوی دستگاه مشغول شدند. سعی کردم کمی جلوتر بروم، البته نه آنقدر که مزاحم کار آن دو نفر شوم. همزمان با حرکت من آن مرد هم چند قدم از کنار کیسه ‌اش دورتر شد و به صف نزدیکتر. مسیر حرکتش درست به سمت جلوی من بود. ابتدا تعجب کردم اما با قرار گرفتن مرد در صف دیگر هیچ دلیلی برای مثبت اندیشی و اتفاقی فرض کردن حرکت او وجود نداشت. دوباره افکار اعصاب خرد کن و استرس داشت ذهنم را درگیر می‌کرد. باید یک جوری به او می‌فهماندم که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست، باید خیلی محکم جلوی این آدم بی ملاحظه می‌ایستادم.

مرد و پسر کوچکش منتظر دریافت رسید از دستگاه بودند و این به معنی تمام شدن کارشان بود. تصمیم گرفتم به محض تمام شدن کار آنها خیلی سریع جلو بروم و با یک تعارف طعنه آمیز به آن مرد حالی کنم نوبتش نیست. همین کار را هم کردم، جلو رفتم و با یک لبخند مصنوعی گفتم:

آقا شما بفرمایید

یک نگاه نصفه نیمه به من انداخت و بدون هیچ جوابی رفت جلوی دستگاه ایستاد! ازین حرکتش شوکه شدم، خونم داشت به جوش می‌آمد، دیگر طاقتم تمام شد. با دست روی شانه اش زدم و گفت:

آقای عزیز، برادر من، کجا با این عجله؟!

برگشت و با تعجب به من نگاه و گفت: چی شده مگه؟؟

چی شده؟؟؟ تازه از راه رسیدی رفتی جلوی صف فکر کردی ما گاگولیم؟؟؟

خب عجله دارم عزیز من!

نیازی به گفتن نیست، کاملا مشخصه عجله داری! انقد که اصلا ما رو ندیدی یه ساعته اینجا ایستادیم!

کارم دو دیقه بیشتر طول نمیکشه، دو دیقه واسه شما چه توفیری داره ها؟؟

دیگر حالم داشت به هم میخورد، صدایم را شدیدا بلند کردم و گفتم:

نه اقا جون انگاری شما حالیت نیست، عجله داری؟؟؟ خب مث آدم بیا اجازه بگیر بگو نوبتمو بهت بدم، بیا اجازه بگیر که بفهمم احترام سرت میشه، نه که اینجوری سرتو بندازی پایین مث... بپری جلو. نه عزیز من، شما ثابت کردی ارزش دو دیقه که هیچ، ارزش یه ثانیه وقت منم نداری که بهت بدم، الانم راتو بکش برو ته صف تا نوبتت شه!

و با دست به ته صف اشاره کردم، لحنم انقدر تند و صدایم آنقدر بلند بود که مرد ترجیح داد جدال همانجا خاتمه پیدا کند و با عصبانیت به طرف انتهای صف رفت. سرم را به سمت دستگاه خودپرداز برگرداندم، حس خوبی داشتم، چهره ام هنوز عصبانی بود اما توی دلم ازینکه توانسته بودم حقم را بگیرم غنج میرفت. اگر امکانش بود حتی قهقه هم میزدم. صدای مرد بیچاره از ته صف شنیده میشد، صدا خیلی مبهم بود اما میتوانستم حدس بزنم دارد غر میزند و پشت سر من دری وری می‌گوید. در واقع اصلا برایم اهمیت نداشت که بدانم حرفش چیست. اما خب صدایش مدام بلندتر میشد و کم کم واضح تر. تا جایی که دیگر کاملا واضح و نزدیک به نظر می‌رسید

آهای آقا با توأم، مگه کری؟؟!!

با عصبانیت سرم را به عقب برگرداندم و داد زدم، چی میگی تو؟؟؟

زن جوانی که درست پشت سرم ایستاده بود از ترس چند قدم عقب تر رفت و مرد جوان همراهش با صورتی برافروخته جلوتر آمد و گفت، چرا داد میزنی؟؟ یه ساعته ما رو علاف خودت کردی، اگه کار نداری برو کنار بذار ما به کارمون برسیم!

چند ثانیه با تعجب به زن و مرد جوان خیره شدم و بعد به پشت سر آن دو که حالا یک زن میانسال ایستاده بود و هیچ اثری از آن مرد بی ملاحظه وجود نداشت، کاملا گیج شده بودم و این را از چهره ام به وضوح میشد فهمید. تا جایی که مرد جوان دوباره رو به من کردو گفت، حالت خوبه آقا؟! کمی که به خودم آمدم از آن دو نفر عذرخواهی کردم و به سمت خودپرداز برگشتم که متوجه شدم حدود سه قدمی با دستگاه فاصله دارم. ناخودآگاه نگاهم به کنار دیوار چرخید و متوجه جای خالی کیسه پلاستیکی بزرگ آن مرد شدم. هنوز کاملا سرحال نشده بودم که به سمت دستگاه حرکت کردم و در همان حال اطراف را با بهت نگاه میکردم که چیزی توجه ام را به خود جلب کرد. تقریبا در فاصله سی متری از صف، توی پیاده رو مردی با عجله دور میشد در حالی که ساقه های سبزی خم شده از دهانه کیسه پلاستیکی بزرگ و سنگین توی دست راستش تکان تکان میخوردند و با دست چپش مقداری پول تاخورده، کارت عابربانک و رسید خودپرداز را که معلوم بود هنوز فرصت نکرده توی جیبش بگذارد نگه داشته بود.

/ 9 نظر / 28 بازدید
رضا صدفی ( عکاسی کاخ )

سلام وبلاگ بسیار خوب و جالبی دارید دوست عزیز شما هم می توانید در مسابقه عکاسی ما شرکت کنید به وبلاگ کاخ سر بزنید و در صورت تمایل تبادل لینک کنیم

امید(هنر هفتم)

من دقیقا مثل توام نگبتتتتتتتت میسنجم و پیش بینی میکنم تو ذهنم

امید(هنر هفتم)

جالبه !! اینجا آی پی منو از ایران نشون میده...تو اوون سایته که تو پلاس گفتم آی پی من ماله اسلواکی!!!

کوثر

دعوایی که راه نیفتاد ... و بهتر که راه نیفتاد [لبخند]

عرفانه!

مث باباها تا ته قضیه رو رفتی جلو آآآآآآآآآآآآآآآ ! دیدی باباهارو؟؟ :))))

عرفانه!

بح بح! این پرچم کجااااااااااس؟؟ من از کجای دنیا واست نظر گذاشتم؟؟ [عینک]

looooomy72

کاش منم اونجا بودم[سبز]

بوووق

مرگ و دوشیزه

دون انار

سلام یعنی خردادی ها اینقدرچییییزن[تعجب] باورش برام سخته! روزی هیچکس نکنه