تبرعه

 چند روزی بیشتر از شروع سال تحصیلی نگذشته بود. البته آنقدری گذشته بود که بشود در جواب سوأل کلاس چندمى، بگوییم اول دبیرستان!
همه چیز برایمان جدید بود؛ مدرسه، دبیرها، دانش آموزان و حتی بغل دستیهایمان هم کاملا ناشناخته بودند. هر چند که بالاخره بعد از پشت سر گذاشتن هشت سال تحصیلی، دیگر یاد گرفته بودیم چطور خیلی سریع با دیگران ارتباط برقرار کنیم که اصلا رمز تحمل مدرسه هم همین بود و لاغیر. مثلا همان روزها که نه من شناخت درستی از دیگران داشتم و نه دیگران من را می شناختند با یکی دو نفر از بچه ها گپ و گفت و بگو و بخندی راه انداخته بودیم و در همان مدت کم ارتباطمان آنقدر محکم شده بود که یکی از همان دو نفر، کتاب ادبیاتش را پیش من به امانت بگذارد و بگوید فردا برایش بیاروم و خودش برای کاری قبل از زنگ آخر برود بیرون از مدرسه.
راستش هر چه فکر میکنم نام و نشان آن دو نفر یادم نمی آید.حتی چهره شان هم از خاطرم رفته،اما یادم هست که زنگ آخر آزمایشگاه فیزیک داشتیم و من از دیدن کلمه مسخره آز-فیزیک توی برنامه هفتگی خیلی بدم می آمد.
این اولین جلسه کلاس آز-فیزیک! بود و مطابق انتظار حضور در یک آزمایشگاه  برای ما که هشت سال آزگار را در کلاس های تکراری متشکل از میز، نیمکت و تخته سیاه/سفید گذرانده بودیم جذابیت داشت. تقریبا میتوانم بگویم با ورود به محیط آزمایشگاه انتظارها هم برآورده شد. خب فضای خیلی بزرگ و نیمه تاریک با میزهای وسیع و صندلی های گرد و قفسه های پر از وسایل دور تا دور اتاق هیچ شباهتی به کلاسهای هشت سال گذشته نداشت. چیز دیگری که برای اولین بار می دیدیم دبیر آزمایشگاه فیزیک بود! یک مرد لاغر ، تقریبا بلند قد، سبزه و با پیشانی ای که حدودا سه انگشت عقب تر رفته بود و لبخندی مداوم که موقع توصیف دبیر فیزیک بیشتر هم شد : "دبیر فیزیکتون یذره از من عقب تره" و دستش را روی قله سرش قرار داد.
بیشتر زمان جلسه اول مثل بقیه جلسات اول به معرفی بچه ها و معلم گذشت و همه چیز طبق روال بود تا اینکه توجه کل کلاس به  یکی از بچه ها که بهت زده و هراسان در حال واکاوى محتویات کیفش بود جلب شد. طوری که گل کنجکاوی دبیر هم شکفت و بعد از پرسیدن دلیل این حرکات معلوم شد که فرد نامبرده کتاب ادبیاتش را گم کرده است. 
جستجوی کیف بی نتیجه بود و این یعنی کتاب واقعا گم شده بود. خب در این مواقع دبیران محترم بنا به تجربیات و خصوصیات شخصی یکی از سه حرکت زیر را انجام میدهند:
1-به فرد کتاب گم کرده اجازه میدهند از کلاس بیرون رفته و تمام مناطق ممکن برای یافتن کتاب را جستجو کند
2- به فرد مذکور میگویند تا انتهای کلاس سر جایت بنشین و بعد از کلاس دنبال کتاب بگرد
3- اجازه خروج از کلاس به احدی داده نمیشود و کیف تمام دانش آموزان با فرض وجود احتمالی کتاب بازرسی میشود.
از قضا دبیر محترم از معتقدان به گزینه سوم بود!
لذا تمام بچه ها برای بازرسی آماده شدند. البته اعتراضی هم نبود. چرا که تقریبا 90 درصد دبیران و معلمان سالهای قبل را میشد در صف معتقدان به همین گزینه قرار داد و شرایط پیش آمده کاملا آشنا، ملموس و طبیعی به نظر می رسید. 
تنها تفاوت این اتفاق با اتفاقات قبلی وجود دو عدد شئ، دقیقا از همان نوع شئ مفقود شده یعنی دو کتاب ادبیات در کیف اینجانب بود.  دبیر از سمت راست ردیف بچه ها دستور تخلیه محتویات کیف ها را صادر کرد؛به این صورت که کل اجناس موجود در کیف با حرکتی واژگون طور روی میز پیاده میشد. برای تسریع در انجام بازرسی، دبیر دستور اجرای عملیات تخلیه را به طور همزمان از سمت چپ هم صادر نمود. کیف ها یکی یکی خالی میشدند و بچه ها یکی یکی تبرعه. من تقریبا وسط ردیف بچه ها نشسته بودم و این را میدانستم که سرانجام نوبت به من هم خواهد رسید. البته نکته اعجاب آور ماجرا این بود که در تصور ساده انگارانه خودم به این فکر میکردم که بعد از رویت دو کتاب ادبیات توی کیفم توسط دبیر و بقیه بچه ها،خیلی منطقی و روراست بگویم این کتاب دوستم است و پیش من امانت مانده و هیچ ربطی به کتاب گم شده ندارد. و خب باز هم توی ذهن ناقصم مطمئن بودم دبیر در جواب   خواهد گفت آها مشکلی نیست، نفر بعدی!
در همین افکار بودم و سخت مشغول آماده سازی جملات مناسب توی ذهنم که نوبت به دو نفر سمت چپ و راست خودم رسید...
هر دویشان کیف هایشان را روی میز خالی کردند و بعد از بازرسی دبیر، مثل بقیه بچه ها حکم بی گناهیشان امضاء شد. کار دبیر که تمام شد سرش را بالا گرفت، یک نگاه کلی به مجموعه بچه ها کرد و گفت: خب دیگه کسی نمونده؟ 
چند نفر از بچه ها که حالا حسابی شنگول بودند و احساس پاکی و سبکی اجازه نشستن بهشان نمیداد با انگشت های کشیده که هر لحظه به صورت من نزدیک تر میشدند من را به دبیر نشان دادند و بلند و یکصدا ندا برآوردند که این مونده آقا !!
ناگهان خط نگاه دبیر به سمت من برگشت و به محض چشم در چشم شدن با او تمام جملاتی که آماده و تمرین کرده بودم از ذهنم پرید. مثل یک گوسفند مسخ شده به صورت دبیر و لبخند همیشه ثابتش خیره شده بودم و در انتظار صدور فرمان تخیله... که دبیر با همان لبخند یک وری گفت: 
نچ...این اصلا به قیافه ش نمیخوره اینکاره باشه...و بعد رو به همکلاسی کتاب از دست داده گفت: برو مدرسه رو بگرد ببین کجا کتابتو گم کردی. شاید تو کلاس قبلی جاش گذاشتی!!
همه چیز تمام شد. به همین سادگی. صدای زنگ می آمد و متعاقبا صدای همهمه بچه ها که به سرعت وسایلشان رو توی کیف هایشان جاسازی میکردند و من هنوز مبهوت با کیف دربسته ی توی بغلم روی صندلی گرد آزمایشگاه نشسته بودم.
/ 4 نظر / 22 بازدید
امیرحسین مجیری

پایان بندیتو عشقه! منتظر بودم بزنه توی دهنت خون بالا بیاری بعد بفرستدت دفتر اون جا هم ناظم ده تا چوبت بزنه دستت سیاه و کبود بشه بفرستدت پیش مدیر، اونم تحقیرت کنه والدینت رو بخوان دهنت سرویس شه. همه ی انتظارهام نقش بر آب شد. منم یه دو بار از این اتفاق های معجزه گون توی مدرسه برام پیش اومد.

احمد

سلام، من برای اولین بار به وبلاگ شما سر زدم و چند تا پست آخرتون رو خوندم. من گاهی (خیلی کم) وبلاگ گردی می کنم. در نویسندگی متخصص نیستم، اما کم پیش میاد که از نوشتن کسی در وبلاگش خوشم بیاد. اما به نظرم شما واقعا خوب می نویسید. هم قدرت نویسندگی و توصیفی خوبی دارید و هم قدرت داستانپردازی خوبی. البته ظاهرا مدت زیادی هست که اینجا ننوشتید. امیدوارم همیشه موفق باشید.

نویسنده

سلام لینک وبلاگ شما رو در وبلاگم قرار دادم لطفا این لینک متقابلا در وبلاگتون قرار بدید http://nevi3ande.blog.ir/ ستاد خودجوش و مردمی اشاعه و ترویج آثار آقای نویسنده