یک خاطره ناگهان

فکر میکنم تنها حرکتی که برای امتحان ورزش، بدون ترس و واهمه و استرس به پیشوازش میرفتم و ازش سربلند بیرون می اومدم حرکت کششی بود. یعنی اینکه روی زمین بشینی و پاهات رو جفت هم دراز کنی و بعد بدون خم شدن زانوت کمرت رو اونقدر خم کنی که انگشتای دستت انگشتای پات رو لمس کنه. حالا اگه ازونم بیشتر خم شی که دیگه بیستت تضمینیه. منم معمولا اونقدر خم میشدم که خیالم از نمره راحت بشه. البته این فرآیند هیچ ربطی به توانایی های جسمی و تمرین‌های احتمالی شبانه روزی من نداشت. در واقع اگه یک اسکلت محض با لایه ای از پوست نمیتونست اونجوری خم بشه دیگه خیلی ضایع بود. در خصوص بقیه حرکات چشم امیدم به امدادهای غیبی بود. البته فوتبالم بد نبود اما هیچوقت روپایی زدنو یاد نگرفتم، یعنی نهایتا سه تا یا چهارتا میزدم اونم شانسی. خب برای همچین کسی، فاجعه وقتی بود که معلم ورزش هوس میکرد نمره امتحان ثلث رو بر اساس تعداد روپایی‌ها تعیین کنه! اتفاقی که سال اول دبیرستان و در کمال ناباوری رخ داد. روز امتحان با تمام وجود استرس داشتم و همزمان نا امید بودم. آخه بدبختی باید با توپ فوتبال روپایی میزدیم که هم بزرگتر از توپ پلاستیکی‌های همیشگی بود و هم سنگین تر.ولی خب کاملا هم نا امید نبودم؛ آخه قبل از اون چندین بار سابقه خوش شانسیای محیرالعقول رو توی کارنامه ورزشیم داشتم. یکی از بارزترین‌هاش سر امتحان ورزش سال دوم راهنمایی بود که معلم توپ فوتبال رو تقریبا تو فاصله ده متری از دروازه کاشت و بعد به من گفت بیا پشت توپ. اولش خوشحال شدم چون فکر میکردم قراره ازون فاصله نزدیک گل بزنم، اونم به دروازه خالی! اما وقتی معلم گفت توپ رو طوری شوت کن که بخوره به تیر دروازه قیافه م شبیه هذلولی شد. گفتم چی؟؟! گفت میگم بزن به تیر دروازه; یبار به تیر چپ، یبارم به تیر راست. همونجوری مبهوت توپ رو شوت کردم. سعی کردم جوری بزنم که توپ روی سایه ی تیر دروازه حرکت کنه. اولیش به طرز عجیبی خورد به هدف و در میان حیرت همگان دومی هم به هدف خورد!! این در حالی بود که بهترین فوتبالیستای کلاس تو این مرحله گیم آور شده بودن. اونجا بود که به امدادهای غیبی پیرامون خویش پی بردم. 
اسم من همیشه وسطای لیست کلاس بود، خب بخاطر سین بودن حرف اول فامیلم دیگه! اون موقع یه فرد سین دار دیگه هم تو کلاس بود که هنوزم با هم در ارتباطیم؛ اون روز با هفت هشتا روپایی از میادین خداحافظی کرد. نوبت من که رسید توپ رو انداختم بالا و شروع کردم و برای اینکه بین هر دوتا روپایی فرصت کافی واسه جمع و جور کردن خودم داشته باشم، هر دفعه توپ رو به شدت به سمت بالا شوت میکردم. طوری که معلم موقع شمردن بجای یک،دو،سه میگفت یک.........دو.........سه........ و من هم بخاطر حرکت عرضی توپ، یک شوت رو اینجا، شوت بعدی رو اونجا و شوت بعدتر رو  دم دسشویی میزدم. خب این چیزاش زیاد مهم نبود، مهم این بود که توپ روی هوا بمونه و به زمین نرسه. باید حداقل 40تا روپایی میزدم تا نمره بگیرم! اون موقع تو حال خودم نبودم و به همون شکل ادامه میدادم. فقط این رو میدونستم که اینبار دارم بیشتر از همیشه روپایی میزنم. یادمه برای اولین بار،این در رفتن توپ از روی پام نبود که روپایی زدنم رو قطع کرد. در واقع خودم تصمیم گرفتم تمومش کنم، آخه بیشتر از اون دیگه لازم نبود. اون روز 55تا روپایی زدم.

/ 3 نظر / 23 بازدید
حدیث

آآآآآآآآآآآآآآآاا.... ((((((((((((((((:

فاطمه

اخخخخخخخخی[دلشکسته]فک کنم از همون موقع زخم معده گرفتی[نگران]

مهدی

عالی